تبليغاتX
"به احترام خود","از جا برخیز"
 
احساس ارزشمندی و عزت نفس,مهمترین داشته های یک زن به شمار میروند
 
 

عشق حقيقي بي دليل است و از قلب سرچشمه مي گيرد.

 هرگز به دنبال تأييد عشق بامعيارهاي ذهني نباش.ذهن فقط به درد زندگي در دنيا مي خورد.

 اگر بخواهي مي تواني به توانايي ها و امكانات فردي كه دوستش داري فكر كني اما در اين صورت تو براي زندگي آينده به دنبال شرايط بوده اي.

 عشق حقيقي فراتر از اينهاست. فراتر از معيارهاي ذهني است.

عشق حقيقي از جاذبه هاي بدني هم فراتر است

نزديكي عشق حقيقي فاصله هاي زماني و مكاني را درهم مي شكند

چون مرز عشق حقيقي از زمان و مكان فراتر است.
  

  تو از طريق قلبت با قلب ديگري ارتباط مي گيري...

 اين رابطه كلامي نيست به حرف در نمي آيد و با هيچ معيار ذهني قياس نمي شود.

از قلب عشق و اعتماد زاده مي شود.

 ذهن هميشه ترديد دارد در حالي كه عشق حقيقي  كاملاً اعتماد مي كند.

عشق حقيقي  از بدن چهارم مي آيد بنابراين با معيارهاي بدن هاي پايين تر قابل سنجش نيست و فقط به

وسيلة‌ آنها به نحوي محدود حس مي شود.
 

   شما وقتي كسي را دوست داريد تنها از حضورش شاد مي شويد و ديگر نيازي به هيچ چيز ديگري نداريد.
 

   حالا به عنوان يك شاهد به فردي كه از عشق حقيقي  خود نسبت به او شك داريد فكر كنيد.

 تصور كنيد كه مقابل هم قرار گرفته ايد و شما به عنوان شاهد هم خود را مي بيني و هم او را. چه احساسي داريد؟

 آيا ضربان قلبت تان تندتر شده؟

آيا حس مي كنيد امواج شادي بخش از سوي قلب او به سمت شما مي آيد؟

آيا حضور او برايتان نشاط آور است؟‌

چشمان خود را ببنديد و اين امواج را با تمام وجود بررسي كنيد.

 تنها عضوي كه مي تواند بگويد شما عاشقيد يا نه قلبتان است.

  نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 5:3 PM  توسط مرضیه   | 

 خورشید گفت:

دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟

 شمع گفت:

 همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!

 شمع گفت:

 یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و

 برای کار خود هیچ توقعی از او ندارد، زیرا که شادی او را شادی خود می داند.

 خورشید به تمسخر گفت:

 آهای عاشق فداکار،

حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه چیزی شوی؟

 شمع به آسمان نگریست و گفت:

 شمع...دوست دارم دوباره شمع شوم

 خورشید با تعجب گفت:شمع ؟؟؟

 شمع گفت:

آری شمع...دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و

 شب پروانه را سحر کنم

خورشید خشمگین شد و گفت:

 چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی!

 شمع لبخندی زد و گفت:

من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم ،

که تو در این همه سال زندگیت به آن نرسیدی ...

من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.

 خورشید گفت:

تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟

 شمع با چشمانی گریان گفت:

من از برای خودم گریه نمی کنم،

اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد

و

 گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید.

  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 7:18 PM  توسط مرضیه   | 


  

ارزشت را با مقايسه کردن خود با ديگران پايين نياور, زيرا همه ما با يکديگر متفاوتيم.


اهداف و آرزوهايت را با توجه به آن چه که ديگران با اهميت تصور مي کنند, تعيين نکن, زيرا فقط تو مي داني که چه چيزي برايت بهترين است.


با زندگي کردن در گذشته يا اينده زيستن در زمان حال را از دست نده. حتي اگر يک روز در زمان حال زندگي کني,همه روزهاي عمرت را زيسته اي.


هنگامي که هنوز چيزي براي بخشيدن داري , هرگز نااميد نشو.


هيچ چيز واقعا به پايان نمي رسد تا لحظه اي که خودت دست از تلاش برداري

از مواجه شدن با خطرات نترس, زيرابدين ترتيب فرصت مي يابي که بياموزي چقدر بايد شجاع باشي.


با گفتن اين که: يافتن عشق غير ممکن است مانع ورود عشق به زندگي خود نشو.


سريعترين راه دريافت عشق , بخشيدن آن به ديگران است.

                             

 
سريعترين راه از دست دادن عشق محکم نگاه داشتن آن است.


رويا هاي خود را رها نکن. بدون رويا بودن يعني بدون اميد بودن و نااميدي يعني اين که هيچ هدفي نداري.


زندگي يک مسابقه نيست , بلکه سفري است که هر قدم از مسير آن را بايد لمس کرد و چشيد.


  نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:24 PM  توسط مرضیه   | 
همانگونه که بچه ها با چشم های گریان اسباب بازی های شکسته ی خود را برای تعمیر و بازسازی پیش مادران خود میبرند

 من نیز رویای شکسته ام را پیش خدا بردم چرا که او دوست من بود...

 اما به جای آنکه او را با صلح و آرامش تنها گذارم تا کارش را انجام دهد در اطراف او پرسه زدم و کوشیدم با اراده و روش خودم اورا کمک کنم.
سرانجام کوشیدم آنها را پس بگیرم و گریان گفتم:
چگونه میتوانی تا این حد آهسته پیش بروی؟
او گفت:
فرزندم! چه کار میتوانم بکنم  وقتی که تو هرگز اجازه نمیدهی که کارها در مسیر خیر و صلاح تو پیش برود.


 

طھظ‚ط¯غŒظ… ط¨ظ‡ ط¯ظ„

طھظ‚ط¯غŒظ… ط¨ظ‡ ط¯ظ„

طھظ‚ط¯غŒظ… ط¨ظ‡ ط¯ظ„

طھظ‚ط¯غŒظ… ط¨ظ‡ ط¯ظ„

طھظ‚ط¯غŒظ… ط¨ظ‡ ط¯ظ„

طھظ‚ط¯غŒظ… ط¨ظ‡ ط¯ظ„

من هر وقت غمگینم یاد  داستان بالا که توی یه کتاب خوندم می افتم.امشب تنها شدم مثل همیشه رفتم تو تراس.بغض کرده بودم..

بی مقدمه گفتم میشنوی؟ اگه میشنوی بگم؟ میبینی ؟ اگه میبینی بگم؟

اشکام ریخت..اگه نشنوی هم میگم نبینی هم میگم...من که جز تو کسی رو ندارم

سرم به آسمون بود.داشتم تند تند حرف میزدم.یه ستاره با نگاه من به سرعت حرکت کرد .به بقیه ستاره ها نگاه کردم.اونا ثابت بودن.پس چرا اون حرکت کرد؟

ستاره ها خاموش روشن میشدن!!مرضیه! این همون چِشمکه هااا!!

یه چشمک واقعی.چشمکی که خودِخودت دیدیش نه تو شعرا نه تو داستانا!

با خجالت نشستم کف تراس

خدا...بنده ات رو از کوری دل نجات بده تا فرصت احساس نعمتت رو از دست نده!

اشکم تموم شد قلبم سبک

زمان برای شکر خیلی  کمه

خدایا شکرت.عروسک شکسته ام پیش خودت تا وقتش...

در تراسو بستم از پشت شیشه ی تار پنجره آسمونو نگاه کردم به خودم

گفتم:مرضیه! دیدی خدا نگاه میکنه!!!

طھظ‚ط¯غŒظ… ط¨ظ‡ ط¯ظ„

طھظ‚ط¯غŒظ… ط¨ظ‡ ط¯ظ„

طھظ‚ط¯غŒظ… ط¨ظ‡ ط¯ظ„

طھظ‚ط¯غŒظ… ط¨ظ‡ ط¯ظ„

طھظ‚ط¯غŒظ… ط¨ظ‡ ط¯ظ„

طھظ‚ط¯غŒظ… ط¨ظ‡ ط¯ظ„

  نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 11:17 PM  توسط مرضیه   | 

موفقیت از ریشه ی وفق است یعنی:

مدارا کردن . ساختن و کنار آمدن نه در اوج بودن!

یعنی تلاش کردن نه اول بودن!

یعنی رفتن و نه رسیدن!

یعنی لذت بردن و نه اول شدن!

از همه مهمتر موفقیت یعنی:

 تکرار لجوجانه کارهای ساده و درستی که میدانیم.

 

مانند:

*سحر خیزی

*احترام به پدر و مادر

*تلاش بسیار

*قانع بودن

*صبور بودن

*با خدا بودن و ...

موفق باشید

  نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 11:47 AM  توسط مرضیه   | 

تقدیم به دل:تقدیم به دل

 

امشب از آسمان ديده ي تو

روي شعرم ستاره مي بارد

تقدیم به دل

در سكوت سپيد كاغذ ها

پنجه هايم جرقه مي كارد

شعر ديوانه ي تب آلودم

شرمگين از شيار خواهش ها

پيكرش را دوباره مي سوزد

عطش جاودان آتش ها

تقدیم به دل
آري، آغاز، دوست داشتن است

گرچه پايان راه نا پيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست


از سياهي چرا حذر كردن

شب پر از قطره هاي الماس است

آنچه از شب بجاي مي ماند

عطر سكر آور گل ياس است



آه، بگذار گم شوم در تو

كس نيابد ز من نشانه ي من

روح سوزان آه مرطوبت


بوزد بر تن ترانه ي من

آه بگذار زين دريچه ي باز

تقدیم به دل

خفته در پرنيان روياها

با پر روشني سفر گيرم

يگذرم از حصار دنياها

داني از زندگي چه مي خواهم

من تو باشم ، تو ، پاي تا سر تو

زندگي گر هزار باره بود

بار ديگر تو، بار ديگر تو

تقدیم به دل
آنچه در من نهفته درياييست

كي توان نهفتنم باشد

با تو زين سهمگين طوفاني

كاش ياراي گفتنم باشد

بس كه لبريزم از تو، مي خواهم


بدوم در ميان صحرا ها

سر بكوبم به سنگ كوهستان

تن بكوبم به موج درياها

بس كه لبريزم از تو، مي خواهم

چون غباري ز خود فرو ريزم

زير پاي تو سر نهم آرام

به سبك سايه ي تو آويزم

    تقدیم به دل
آري آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه نا پيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 8:41 PM  توسط مرضیه   | 
سلام

 

دوستان قشنگم پیش امام رضا جلوی گنبد طلاش به یاد همگیتون هستم. 

 

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 11:24 AM  توسط مرضیه   | 

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها  به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها  شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها


قورباغه ها  دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها  كردند

حالا ديگر قورباغه ها  متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است


اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان

 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 2:57 PM  توسط مرضیه   | 
دموکراسی فقط این نیست که بتوانیم کسی را به عنوان حاکم انتخاب کنیم

           بلکه باید بتوان او را عزل هم کرد

                                                                                              

                                                                                             سر کارل پوپر

 

 

  نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 3:27 PM  توسط مرضیه   | 
 

روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد

و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت. 

 

روزی كه كمترين سرود بوسه است

 

و هر انسان

 برای هر انسان

برادری ست .

 

روزی كه ديگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ايست

و قلب

برای زندگی بس است.

 

روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی

 

روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست

تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم. 

 

روزی كه هر حرف ترانه ايست

تا كمترين سرود بوسه باشد .

 

روزی كه تو بيايی ، برای هميشه بيايی

و مهربانی با زيبايی يكسان شود .


 

روزی كه ما دوباره برای كبوترهايمان دانه بريزيم...

و من آنروز را انتظار می كشم

حتی روزی

             كه ديگر

                            نباشم .

  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 3:53 PM  توسط مرضیه   | 

 

ملاکِ سنجش افراد، رفتار امروزشان است!

 

خدایا.....

آنچه از گناهان ما را که تو می دانی و ما نمی دانیم بر ما ببخش

 

  نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 4:52 PM  توسط مرضیه   | 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد:                

((من کور هستم لطفا کمک کنید))

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت

نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.

او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر انروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد:

چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

 مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

(( امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم )) ! ! !

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

حتی برای کوچکترین چیز ها ...
  
 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 10:28 PM  توسط مرضیه   | 

ملاصدرا می گوید:

خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود

و به قدر نیاز تو فرود می‌آید و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود،

و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می‌شود،

و به قدر دل امیدواران گرم می‌شود...

پــدر می‌شود یتیمان را


برادر می‌شود محتاجان برادری را

همسر می‌شود بی همسر ماندگان را

طفل می‌شود عقیمان را. امید می‌شود ناامیدان را

راه می‌شود گم‌گشتگان را. نور می‌شود در تاریکی ماندگان را

شمشیر می‌شود رزمندگان را

عصا می‌شود پیران را

عشق می‌شود محتاجانِ به عشق را...

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را. به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.

بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا!

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف،

و زبان‌هایتان را از هر گفتار ِناپاک،

و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار...

و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها، ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سفره‌ی شما، با کاسه‌یی خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند

 و

بر بند تاب، با کودکانتان تاب می‌خورد، و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند

و "در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند"...

مگر از زندگی چه می‌خواهید،

که در خدایی خدا یافت نمی‌شود، که به شیطان پناه می‌برید؟

که در عشق یافت نمی‌شود، که به نفرت پناه می‌برید؟

که در سلامت یافت نمی‌شود که به خلاف پناه می‌برید؟

قلب‌هایتان را از حقارت کینه تهی کنیدو با عظمت عشق پر کنید ...

  نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 9:45 AM  توسط مرضیه   | 
اگر فنجان کوچک را زیر باران قرار دهی به همان اندازه

آب باران به شما میرسد

 و اگر کاسه ای بزرگ قرار دهی

 باز هم به همان اندازه ظرفیتش آب در آن جمع میشود

چه ظرفی زیر باران رحمت الهی قرار داده ای؟؟؟

 

و کسی می گوید سر خود بالا کن...

به بلندا بنگر...

به بلندای عظیم...

به افق های پر از نور امید...

 و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت...خانه دوست کجاست...!

خانه دوست در آن عرش خداست...

خانه دوست در آن قلب پر از نور خداست...

و فقط دوست خداست...!


  نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 1:2 PM  توسط مرضیه   | 
 

آدما مثل يه كتاب مي مونن

كه تا وقتي تموم نشن براي ديگران جذابن

 پس سعي كن خودتو جلوي ديگران تند تند ورق نزني تا زود تموم بشي براي اينكه وقتي تموم بشي مطمئن باش مي رن سر يه كتاب ديگه

  نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 3:48 PM  توسط مرضیه   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM